تبليغاتX
نیمرخ

 

کلمات خیس و باران خورده‌ام را در دست می‌گیرم، با همین واژه‌های بی‌مقدار برایت سلامتی "سبز" می‌کنم ... و تو امسال آمدی تا خستگی را از لباس روزها بتکانی و به گریه ندبه‌های من سلام کنی ...

بهار در راه است؛ ولی کسی برای نو شدن دل‌ها پا‌درمیانی نمی‌کند. راستی کجا می‌شود "یک دست" دعای اجابت شده خرید؟ در کدام خیابان "حول حالنا" می‌فروشند؟ ببینیم! ... اصلا کسی سکه بی‌تقلب "یا مقلب القلوب" در جیب وجدان دارد؟!

 

دیروز پدری برای هزارمین بار شرم خود را گریه کرد؛ مردی پشت چراغ‌قرمز قلب‌های یخ‌زده "سلطان قلب‌ها" را با آکاردئون خسته‌اش نواخت؛ همسایه‌ای برای در آکاردئونی آپارتمانش یک قفل تازه خرید؛ کارمندی از رژه غصه‌ها و قسط‌ها سکته کرد؛ زنی با ابر اشک‌هایش شیشه خانه مردم را پاک کرد و تلویزیون گزارش اداره هواشناسی را برایمان خواند که: مدت‌هاست یک جبهه هوای نفس، بالای سرمان خیمه زده! ... ولی در کوچه او تا دلت بخواهد، هوا بهاری است.

 

برای هفت‌سین دلمان امسال ایوب "سنبل صبر" می‌آورد، عیسی "سیب صلح". نوح "سالنامه عمرش" را سر سفره گذاشته و موسی "سینای سینه‌اش" را تحفه آورده است. ابراهیم "سنگی از کعبه" به امانت گرفته، داود "ستاره مظلومش" را آورده و محمد "سلام" که می‌کند، موج معطر محبتش، دل ها را به آسمان می‌برد.

 

من دلم را محض تعارف تقویم‌ها "نو" نمی‌کنم؛ من از تو عیدی می‌خواهم. امسال با "تور" مهربانی تو هزار بار در خودم سفر خواهم کرد، به امید آنکه آرزوهایم در پوشه "آمین" برود.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:24  توسط میثم لطفی  | 

 

ای منتهای شکفتن لحظه‌ها

تو ماندنی‌ترین شقایق این دشت خسته‌ای

غروب نگاهت را میان لاله‌ای از انتظار جست‌وجو می‌کنم

... شاید هر ماهتاب نیلی شب

غنچه‌های سرخ عشق؛

با من ترانه دوری تو را بخوانند

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 15:46  توسط میثم لطفی  | 

 

بر قله ایستادم

آغوش باز کردم

تن را به باد صبح،

جان را به آفتاب سپردم.

روح یگانگی

با مهر، با سپهر،

با سنگ، با نسیم،

با آب، با گیاه،

در تار و پود من جریان یافت!

موجی لطیف، بافته از جوهر جهان،

تا عمق هفت پرده تن را ز هم شکافت.

”من“ را  ز  تن ربود!

”ما“ ماند،

راه یافته در جاودانگی!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:43  توسط میثم لطفی  | 

 

ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی

ای همدمان پنجره‌های گشوده در باران

 

بر او ببخشایید

برخشم بی‌تفاوت یک تصویر

که آرزوی دوردست تحرک

در دیدگان کاغذیش آب می‌شود

 

بر او ببخشایید

بر او که در سراسر تابوتش

جریان سرخ ماه گذر دارد

وعطرهای منقلب شب

خواب هزارساله اندامش را

آشفته می‌کند

 

بر او ببخشایید

براو که از درون متلاشی است

اما هنوز

پوست چشمانش

از تصور ذرات نور می‌سوزد

و گیسوان بیهوده‌اش

نومیدوار

از نفوذ نفس‌های عسق می‌لرزد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 16:57  توسط میثم لطفی  | 

 

مرا با چشمان تو

نیازی به التماس ستاره‌ها نیست

به آسمان بگو ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 14:52  توسط میثم لطفی  |