تبليغاتX
نیمرخ

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه‌ای افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد، اگر چه روزها افق را به دنبال یاری‌رسانی از نظر می‌گذراند، کسی نمی‌آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره‌ها کلبه‌ای بسازد تا خود را از عوامل زیان‌بار محافظت کند و دارایی‌های اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جست‌وجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه‌اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می‌رود. متا سفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زده بود. فریاد زد: « خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی‌ای که به ساحل نزدیک می‌شد از خواب پرید. کشتی‌ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگان پرسید: « شماها از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟ »

آن‌ها جواب دادند:« ما متوجه علائمی که با دود می‌دادی شدیم.»

 

 وقتی که اوضاع خراب می شود، نا امید شدن آسان است.

ولی ما نباید دل‌مان را ببازیم، چون حتی در میان درد و رنج،

دست خدا در کار زندگی‌‌مان است.

پس به یاد داشته باش دفعه دیگر که کلبه‌ات سوخت و خاکستر شد،

ممکن است برخواسته از آن علائمی باشد که

عظمت و بزرگی خدا را به کمک می‌خواند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:50  توسط میثم لطفی  |