تبليغاتX
نیمرخ

  

نقش‌پایی مانده بود از من به ساحل چند جا

ناگهان شد محو،

با فریاد موجی سینه‌سا!

آنکه یکدم بر وجود من گواهی داده بود؛

از سر انکار می پرسید:

کو؟ کی؟

کِی؟ کجا؟

ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم

از زبان بی‌زبانان می‌شنیدم نکته‌ها:

این جهان: دریا،

زمان: چون موج،

ما: مانند نقش،

 

لحظه‌ای مهمان این هستی‌ده هستی‌ربا!

یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب،

بر تلاطم‌های این دریای بی‌پایان رها

لحظه‌ای هستیم سرگم تماشا ناگهان،

یک قدم آن سوی‌ تر، پیوسته با باد هوا!

 

باز می‌گفتم: نه! این سان داوری بی‌شک خطاست.

فرق بسیارست بین نقش ما، با نقش پا.

فرق بسیارست بین جان انسان و حباب

هر دو بر بادند، اما کارشان از هم جدا:

مردمانی جان خود را بر جهان افزوده‌اند

آفتاب جان‌شان در تار و پود جان ما!

مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده‌اند

هر یکی در کار خود نقش‌آفرین همچون خدا!

 

هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش،

بی‌گمان چون نقش پا محو است در موج فنا

نقش هستی‌ساز باید نقش برجا ماندنی

تا چو جان خود جهان هم جاودان دارد تو را!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 20:34  توسط میثم لطفی  |