من به زیباییهای عامیانه مردم مینگرم، آنچنان که زاغی به پر جواهر خود
و من آنچنان به خاک میانگارم، که یک سنگپشت پیر به خانه خود
آری این دو نگاه بهیک گونه است، اما ...
و من چه غریبانه بوی خاک را لمس میکنم از حس درون تنهایی باران
گویی باران هنوز میزند و دل تنگ من میخواند
من میدانم که در غربت مرگ غم تنهایی نیست
و اعتراف میکنم، یاران عزیز آنطرف بیشترند
و من میدانم که چرا ...