تبليغاتX
نیمرخ

 

 

من به زیبایی‌های عامیانه مردم مینگرم، آنچنان که زاغی به پر جواهر خود

و من آنچنان به خاک می‌انگارم، که یک سنگ‌پشت پیر به خانه خود

آری این دو نگاه به‌یک گونه است، اما ...

 

و من چه غریبانه بوی خاک را لمس می‌کنم از حس درون تنهایی باران

گویی باران هنوز می‌زند و دل تنگ من می‌خواند

 

من می‌دانم که در غربت مرگ غم تنهایی نیست

و اعتراف می‌کنم، یاران عزیز آن‌طرف بیشترند

 

و من می‌دانم که چرا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:51  توسط میثم لطفی  |