تبليغاتX
نیمرخ

 

صبح که از خواب بلند می‌شوی٬ حس می‌کنی امروز روز دیگری است با دغدغه‌ها و مسایل مختلفی که ممکن است زندگی سیاه و سفید تو را نقاشی کنند و از درون کسالت روزهایت یک سرگرمی تازه در بیاورند؛ بی‌خبر از اینکه امروز همان دیروز است؛ چون تو همان آدم دیروزی!

 

... و امروز به اندازه تمام وسعت این جهان خاکی پرم از ردپاهایی که به انتها نمی‌رسند. از نگاه‌هایی که نمی‌دانم به کدام سمت جغرافیای این کره خاکی متمایلند! جاده‌های بی‌بازگشت تمام مسیر از تو تا بی‌نهایت را پر کرده‌اند ...

 

به خودت قسم، در تمام تنهایی‌هایم لانه کرده بودی ... هر شب از آسمان لبخندهایم به زمین نازل می‌شدی و من تو را با تمام کوچکی‌ام در آغوش می‌گرفتم، و بغض‌های فسیلی‌ام را در دامان مادرانه‌ات می باریدم ...

 

تا تو آمدی، تصورم از تو به بی‌نهایت دستهایت معطوف شد. حال تو بودی و شب‌هایی که دیگر شب نبودند و خدایی که در چشمم دوباره متولد شده بود! دستهای کودکی‌ام مثل زمانی که نبودی یخ زدند، و من خدا را با چشم‌های خودم لمس کردم. تو از آسمان به زمین بغض‌هایم نازل شدی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:20  توسط میثم لطفی  |