برای چشمهای پر از انتظار مینویسم. مینویسم که مخملی سفید برایش خواهند آورد، چیزی که نوید دهنده جنبش و طلوعی دوباره باشد. آنگاه میتواند لباس سیاه بخت خود را در آن پهن کند و رویش را با آرزوهای یاسیرنگش بپوشاند که هیچ کس نفهمد تنپوش حریر زندگیش مرده است ...
به باد گفته است که دیگر هیچ تنپوشی نمیخواهد. باد تابوت سفید مرگ را خواهد برد. چشمانم در شعلههای دوری خواهند سوخت، اما قبل از سوختن، رنگ زیبای انتظار به پایان رسیده و امید و رهایی را به بهار میسپارد که برای بهارهای زندگیبخش آینده، سرود تنهایی و انتظار را به پایان برسانم ...
«تو همان اتفاقی
که قرار است روزی
در پاییزیترین اوج یک احساس
بر دل تنهای من
بیصدا بیفتد.»