تبليغاتX
نیمرخ

 

بر قله ایستادم

آغوش باز کردم

تن را به باد صبح،

جان را به آفتاب سپردم.

روح یگانگی

با مهر، با سپهر،

با سنگ، با نسیم،

با آب، با گیاه،

در تار و پود من جریان یافت!

موجی لطیف، بافته از جوهر جهان،

تا عمق هفت پرده تن را ز هم شکافت.

”من“ را  ز  تن ربود!

”ما“ ماند،

راه یافته در جاودانگی!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 14:43  توسط میثم لطفی  |