کلمات خیس و باران خوردهام را در دست میگیرم، با همین واژههای بیمقدار برایت سلامتی "سبز" میکنم ... و تو امسال آمدی تا خستگی را از لباس روزها بتکانی و به گریه ندبههای من سلام کنی ...
بهار در راه است؛ ولی کسی برای نو شدن دلها پادرمیانی نمیکند. راستی کجا میشود "یک دست" دعای اجابت شده خرید؟ در کدام خیابان "حول حالنا" میفروشند؟ ببینیم! ... اصلا کسی سکه بیتقلب "یا مقلب القلوب" در جیب وجدان دارد؟!
دیروز پدری برای هزارمین بار شرم خود را گریه کرد؛ مردی پشت چراغقرمز قلبهای یخزده "سلطان قلبها" را با آکاردئون خستهاش نواخت؛ همسایهای برای در آکاردئونی آپارتمانش یک قفل تازه خرید؛ کارمندی از رژه غصهها و قسطها سکته کرد؛ زنی با ابر اشکهایش شیشه خانه مردم را پاک کرد و تلویزیون گزارش اداره هواشناسی را برایمان خواند که: مدتهاست یک جبهه هوای نفس، بالای سرمان خیمه زده! ... ولی در کوچه او تا دلت بخواهد، هوا بهاری است.
برای هفتسین دلمان امسال ایوب "سنبل صبر" میآورد، عیسی "سیب صلح". نوح "سالنامه عمرش" را سر سفره گذاشته و موسی "سینای سینهاش" را تحفه آورده است. ابراهیم "سنگی از کعبه" به امانت گرفته، داود "ستاره مظلومش" را آورده و محمد "سلام" که میکند، موج معطر محبتش، دل ها را به آسمان میبرد.
من دلم را محض تعارف تقویمها "نو" نمیکنم؛ من از تو عیدی میخواهم. امسال با "تور" مهربانی تو هزار بار در خودم سفر خواهم کرد، به امید آنکه آرزوهایم در پوشه "آمین" برود.